شمارهٔ ۱۸۵۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دلها به غمزه دزدی، چون خنده برگشایی
جانها به عشوه سوزی، چون زلف را نمایی
دلها بری و گویی، من دلبری ندانم
بازی ز زلف بستان تعویذ دلربایی
هستم فتاده در غم برخاسته ز هستی
هیچ افتدت که گه گه در دیدن من آیی
گردد دل غمینم خون از برای جانان
زیرا که می برآید حال من از جدایی
خون شد ز گریه دیده، بفشان ز زلف گردی
تا دیده سرمه سازد از بهر روشنایی
چندین مگو که خسرو با من چه کار دارد؟
آخر تو روز عیدی، من بنده روستایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و جدایی است. شاعر با به تصویر کشیدن احساسات خود، میگوید که دلها با یک نگاه و خنده دزدیده میشوند و جانها به عشق و زیبایی معشوق میسوزند. او در حسرت جدایی و غم فراق معشوقش به سر میبرد و میگوید که بارها در این غم دست و پا زده و حالش به خاطر دوری معشوقش خراب است. او همچنین از اشکهایش میگوید که مانند سرمهای برای روشنتر کردن چشمش عمل میکند. در نهایت، شاعر یادآوری میکند که او، عاشق سادهای است و در این رابطه، چه بسا معشوقش چندان به او توجه نکند.