شمارهٔ ۱۸۶۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
آمد آن شادی جان بر ما دی
شادی افزود مرا بر شادی
پایش افتادم و لب بگرفتم
گفت، بگذار، کجا افتادی؟
گفتم آن کردم، چون باد صبا
از دل غنچه گره نگشادی
سرو در آرزوی بندگیت
گله ها می کند از آزادی
یاد داری که از این پیش ز لطف
باده بر یاد خودم می دادی
کرد بیداد تو بر خسرو جور
نستد دارویی از بیدادی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر با شور و حال از آمدن شادی به زندگیاش سخن میگوید. او احساس خوشحالی بیشتری میکند و پس از افتادن در پایش، گفتگو میکند. شاعر به یاد میآورد که چه شاداب و سرزنده بود و از عشق و وابستگی به محبوبش صحبت میکند. او همچنین از تلخی گذشته و بیعدالتیهایی که بر او رفته، مینالد و به یاد محبتهای گذشته اشاره میکند. در نهایت، او از شرایط دشوار و بیدادگریهایی که بر او رفته، شکایت میکند.