شمارهٔ ۱۸۹۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز من که عاشق و مستم صلاح کار مجوی
خزانست در چمن عاشقان، بهار مجوی
دلم به صحبت مستان و شاهدان خو کرد
نشان تقوی ازین رند دردخوار مجوی
چو من ز خون دل سوخته سیه رویم
سپید رویی من زین سیاه کار مجوی
نروید از گل من جز گیاه بدنامی
گل سلامت ازین خاک خاکسار مجوی
به جز فساد ز فاسق دگر عمل مطلب
به جز وفا ز مقامم دگر شمار مجوی
ز اهل میکده جز ناکسی جمال مخواه
به کنج مزبله جز ماکیان شکار مجوی
دلا، چو هدیه جان پیشکش نخواهی کرد
بر آستانه سلطان عشق بار مجوی
سوار چابک من، آمدم به بندگیت
قرار بندگیم ده، ولی فرار مجوی
چو خسرو راز بتان زینهار نتوان یافت
مجو رهایی از آن بند و زینهار مجوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و مستی خود اشاره میکند و از دیگران میخواهد که به او نصیحت نکنند، زیرا او در دنیای عاشقانهاش غرق شده است. او میگوید که عشق همچون بهاری در دل عاشقان میدرخشد، اما او در فصل خزان است و نباید به دنبال نصیحت معنوی و تقوایی از او باشند. او به وضعیت خود به عنوان کسی که از درد عشق رنج میبرد، اشاره میکند و میگوید که فقط بدنامی از او باقی مانده است. شاعر بر این باور است که از اهل میکده و دنیای عشق، جز ناکسی و زیبایی نمیتوان انتظار داشت و در نهایت به این نکته میرسد که حقیقت را تنها در دل و جان خود باید جستجو کند و به دنبال رهایی از بند عشق نباشد.