نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۹۷ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم که لاف زدی از کمال دانایی

نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی

دمی اگر چه که جان من از تو تنها نیست

به جان تو که به جان آمدم ز تنهایی

در انتظار نسیمی ز تو به راه صبا

گذشت عمر گرامی به باد پیمایی

اگر چه عرصه عالم پر است از خوبان

بیا که از همه عالم مرا تو می نایی

چو وصل نیست مرا، قرب تو همینم بس

که استان خود از خون من بیالایی

چو گل فشانی بر دوستان خود کم از آنک

مرا طفیل همه سنگسار فرمایی

دلم که رفت، نیاورد یاد هم چیزی

از آن مسافر آواره گرد هر جایی

درید جامه عمر و نماند آن مقدار

که زیر پا بکشم دامن شکیبایی

به بند باز نیامد چو خسرو از خوبان

رهاش کن که بمیرد کنون به رسوایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس تنهایی و longing (اشتیاق) به وصال معشوق است. گوینده به یاد می‌آورد که با وجود زیبایی‌ها و خوبی‌های دیگر در دنیا، هیچ کس برای او به اندازه معشوقش ارزشمند نیست. او از زندگی و گذر زمان شکایت می‌کند و می‌گوید که وجودش به خاطر عشق آتشینش به معشوق، تحت تأثیر قرار گرفته است. در پایان، از خود می‌پرسد که آیا می‌تواند از این درد و رنج رهایی یابد یا نه. شعر گویای درد، اشتیاق و ناامیدی در عشق است.