شمارهٔ ۱۸۹۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامی
که کبک قهقهه بر خود زند چو بخرامی
ز شرم سر به گریبان فرو برد غنچه
اگر به باغ روی، کان چنان گل اندامی
چو ذره زیر و زبر می شوند مشتاقان
در آن زمان که چو خورشید بر سر بامی
اگر تویی به سرانجام بد ز من خرسند
کدام حال مرا به ز بد سرانجامی؟
به سینه می گذری هر دمی و می سوزی
که آتشی تو، به خاشاک در نیارامی
نگشت سیر ز طوفان آتش شوقت
دلم که بود گوارانش دوزخ آشامی
کسی که لاف زد از سوز عشق شمع وشان
اگر کم است ز پروانه ای، زهی خامی
چرا کشد ز گریبان عشق سر آن کو
نکرده پاره یکی پیرهن به بدنامی
بباز بهر هوس جان به کام دل، خسرو
که هست مر همه را مردنی به ناکامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد ناشی از عشق میپردازد. شاعر به زیبایی و شکوه کبک و گلها اشاره میکند و از شرم غنچه در حضور زیبایی گل پرده برمیدارد. او به شیدایی و دلتنگی عاشقان در برابر تابش خورشید اشاره میکند و از سوزش درون خود میگوید که همچون آتش در دلش شعلهور است. شاعر بهخصوص به عشق و فداکاری اشاره دارد و بر این نکته تأکید میکند که عشق واقعی با درد و رنج همراه است و کسی که ادعای عشق میکند باید در عمل با آن موافق باشد. در نهایت، او به ناکامی و مرگ ناشی از هوس و عشق ناکام نیز اشاره دارد و از لزوم حقیقت و صداقت در عشق سخن میگوید.