شمارهٔ ۱۹۰۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟
همین که این دل من خون کنی، دگر چه کنی؟
اگر چنین که تویی نیم شب روی بر بام
تبارک الله تا بر سر قمر چه کنی؟
یکی کرشمه ابروت بهر فتنه بس است
به گرد روی ز مو این همه حشر چه کنی؟
خدای از پی دل بردن آفرید ترا
تو موی بهر چه بافی و سر به بر چه کنی؟
چو هر چه کردم امانم نبود از دستت
کنون ز دیده بخواهم کشید هر چه کنی
نعوذبالله امید وفا ز پس از تو
من استوار ندارم ترا، اگر چه کنی
کمر همی طلبی تا به کشتنم بندی
ترا که نیست میانی، بگو کمر چه کنی؟
ز رنج خسرو گفتی همیشه بر حذرم
کنون که کار دل از دست شد، حذر چه کنی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احوالات عاشقانه و درد دلهای خود میپردازد. او از معشوق میخواهد تا با هر نگاهی که به او میاندازد، دلش را خون نکند و احساساتی را که در خود دارد، بیان میکند. شاعر از زیباییهای معشوق، از جمله ابروها و موهایش، سخن میگوید و از او میخواهد که با این جذبهها، بیش از این او را آزرده خاطر نسازد. او به تلخی میگوید که دیگر امیدی به وفا از جانب معشوق ندارد و در نهایت از خطر عشق و آسیبهایی که ممکن است به دلش برسد، میگوید. شاعر به تردید و دلشکستگی خود اشاره دارد و از معشوق میخواهد تا از ظلم و ستم بیشتر خودداری کند.