شمارهٔ ۱۹۰۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بدین صفت که تویی در زمانه، معذوری
اگر به صورت زیبای خویش مغروری
دلم چو آینه صورت پرست شد، چه کنم؟
به هر طرف که نظر می کنم تو منظوری
به بلبلان برسانید تا نفس نزنید
که غنچه پای برون می نهد ز مستوری
مرا چو از تو اجازت به زندگانی نیست
به زیر پای تو جان می دهم به دستوری
ترا که شوق عزیزی نسوخت، کی دانی؟
که چیست بر دل خسرو ز داغ مهجوری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و درد فراق میپردازد. او از معذور بودن در زمانه خود سخن میگوید و اشاره دارد که اگر به زیبایی خود متکبر باشد، دل او مانند آینهای است که به دنبال تصویر محبوبش میگردد. شاعر به بلبلان گوشزد میکند که از سر شوق و غنا نزنند، زیرا غنچه (عشق) در حال ظهور است. او بیان میکند که وقتی اجازه زندگی بدون محبوبش را ندارد، حاضر است جانش را زیر پاهای او بدهد. در نهایت، شاعر میپرسد که آیا محبوبش میداند که دل خسرو (خودش) از درد فراقش میسوزد.