شمارهٔ ۱۹۰۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو لب زنی به می و در میان بگردانی
من آن شراب نگویم که جان بگردانی
مگرد ساقی ازینسان چه آرزو داری؟
که مست بی خبرم در جهان بگردانی
گران رکابی حسنت بس است مستی ما
چه حاجت است که رطل گران بگردانی
خوش آن زمان که بری نام عاشقان، وانگاه
که نام من به لب آید، زبان بگردانی
مرا بکشتی و خصمان به خون گرت گیرند
به یک کرشمه دل همگنان بگردانی
رسد که روی بگردانی از رهی، لیکن
چگونه روی من از آستان بگردانی
فدای چشم توام وز سرم کنی زنده
گرم تو بر سر آن ناتوان بگردانی
سوار می روی و تیر آه می بارد
تو آن نه ای که از اینها عنان بگردانی
رسید یار، توانی که ای رقیب، امروز
بلای آمده از عاشقان بگردانی
غلام رویم و گر ببینی آن رخ، ای زاهد
غلام تو شدم، ار چشم ارزان بگردانی
به خون خسرو مسکین، چو تشنه است، بکوش
مگر که آن دل نامهربان بگردانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و شور و شوقی میپردازد که در بزم و مینوشی تجربه میکند. او میگوید که شراب واقعی آن است که جان را شاد کند، نه فقط مستی ظاهری. همچنین به ساقی میگوید که نباید به آرزوهایش بیپروا باشد، زیرا او در حال حاضر در یک دنیای شاداب و مستی غرق شده است. شاعر از زیبایی محبوبش تمجید میکند و تأکید میکند که نیازی به زینتهای اضافی نیست. او از عشقش مینویسد و میخواهد نام عاشقان فراموش نشود. در نهایت، با اشاره به درد و رنج عشق، آرزو میکند که محبوبش به او توجه کند و دلش را با نگاهی پر از محبت تسکین دهد.