نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۲۶ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

بیکار دلی باشد کو را نبود دردی

کاهل فرسی باشد کز وی نجهد گردی

دردی که ز عشق آید، جانم به فدای آن

خود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی

از گردش چشمت هست آواردگی دلها

تا کعب نفرماید، جنبش نکند نردی

شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مست

گه مرده و گه زنده، آهی و دمی سردی

شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینی

یک دم چو گل سرخی در پیش گل زردی

زانگه که غمت در دل چون حرص بخیلان شد

دارم همه شب چشمی چون دست جوانمردی

گفتم که غمت آخر تا چند خورد خسرو

خندید که عاشق را به زین نبود خوردی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره بیکاری و دردهایی است که ناشی از عشق است. شاعر بیان می‌کند که بیکار بودن به معنای نداشتن درد و رنج نیست، بلکه عشق منبع اصلی درد و لذت اوست. او شب‌ها را با شمعی سوخته و احساسی متناقض میان زندگی و مرگ می‌گذراند. شاعر به فصول و زیبایی‌های طبیعی اشاره می‌کند و بر ضرورت لذت بردن از زندگی تأکید دارد. همچنین، غم عشق او را در چنگ خود گرفته و او به این نتیجه می‌رسد که عشق و غم آن جزئی از وجودش شده‌اند و نمی‌تواند از آن فرار کند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که عاشق بودن، به رغم درد و رنج، خود تجربه‌ای ارزشمند است.