شمارهٔ ۱۹۵۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
ای که به چشم تو نیایم همی
یک نظر آخر به چو من درهمی
گفت که از مات فراموش گشت
کاش فراموش شوی یکدمی
عالم غم بی تو مرا بر دل است
لیک دلت را چه غم از عالمی
بی غمی از عمر قوی شادییست
شادی آن کس که ندارد غمی
این دل در پیش که خالی کنم
وه که ندارم به جهان محرمی
هست درین درد من خسته را
مرگ سزاوارترین مرهمی
بر من اگر گریه نمی آیدت
وام کن از دیده خسرو نمی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس درد و غم ناشی از دوری و فراموشی معشوق میپردازد. شاعر از معشوق درخواست میکند که یک بار به او نگاه کند و از او غافل نشود. او به غم و دردهایی که بیمعشوقی به او تحمیل کرده اشاره میکند و میگوید که زندگی بدون غم بهترین نوع شادی است. همچنین، شاعر به این فکر میکند که مرگ میتواند تنها راهی باشد برای تسکین دردش. در انتها، او از معشوق میخواهد که اگر نمیتواند برای او گریه کند، دستکم اجازه ندهد اشکهایش بر زمین بریزد.