شمارهٔ ۱۹۷۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کشان دل تو به سوی گلی و نسترنی
من و شکسته دلی و هوای سیم تنی
گریخت عقل ز سودای عشق بر حق تو
چه طاقت آرد زالی نبرد تهمتنی
بیار ساقی و در نامه سیاه مبین
فرشته را چه غم از پارسایی چو منی
هزار جان مقدس در انتظار بسوخت
ز تنگنایی گفتار در چنان دهنی
بگوی یک سخن و خوش بکش چو فرهادم
که نیست جز سخنی خون بهای کوهکنی
من از دو کون برافتادم، ار کمند تراست
ز خان و مان به در افتاده ای به هر شکنی
چو بت پرست شدم، دوزخم به نسیه مگوی
به نقد سوز که کم نیستم ز برهمنی
تو چاک سینه نبینی، ز چاک جامه مرنج
که بس گران نبود در سفر به پیرهنی
منال خسرو، اگر عاشقی، ز دوست، ازآنک
نیافت کحل وفا چشم هیچ غمزه زنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و دلتنگی و زیباییهای زندگی پرداخته است. شاعر از کشش دلش به سمت زیباییها مانند گل و نسترن صحبت میکند و از درد شکستن دل و آرزوهای عشق مینالد. او به نداشتن عقل در برابر هیجانهای عشق اشاره میکند و درخواست میکند که ساقی با او باشد و در نامهی زندگیاش از پارسایی او نگذرد. شاعر به سوختن جانها در انتظار عشق و سختیهای گفتار در مواقع دشوار اشاره میکند و از نیاز به عشق و گفتار خوش یاد میکند. همچنین به مظاهر عشق و دردهای آن میپردازد و در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق واقعی حتی از دردها نیز گرانتر است.