نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۰ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست

هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست

عاشقان گشته به راهت خاک و من در غیرتم

کان غبار غیر بر دامان تو خواهد نشست

تو سنت در سینه من نعل در آتش نهاد

هست از آنجا آتشی کز نعل یکران تو جست

سوختی جان مرا و حال من پرسی که چیست

ای عفاک الله، چه گویم جان من هست، آن چه هست

آبروی من که رفت از تو، اگر خون ریزیم

هم به آب روی پاکان که نشویم از تو دست

صد هزار امضای دستور خرد را محو کرد

زلف تو، گر عامل دلهاست یا خوان شکست

من ز خوان خود خراب و در کمین جان خیال

دزد کرد آن گرد کالا، باده نوش افتاده مست

وه که کینش بود با خسرو که از خونش بگشت

وز پی دشواری جان کندنش از غمزه خست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و زیبایی معشوق سخن می‌گوید و اشاره به تأثیر عمیق آن بر دل عاشقان دارد. او به سرکشی زلف معشوق و احساسی که در دل‌ها ایجاد می‌کند، پرداخته و می‌گوید که هیچ‌کس در این شهر نمی‌تواند از این عشق بی‌پایان رهایی یابد. او خود را در حالتی از فراق و ناراحتی نشان می‌دهد و از آتش عشق و غم‌هایش می‌گوید. در ادامه به سوزش جانش اشاره کرده و می‌پرسد که دلیل این حال چیست. شاعر همچنین به افت آبروی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر خون ریزیم، پاکی معشوق را از دست نخواهیم داد. در نهایت، او به آثار عشق و بی‌تابی ناشی از آن پرداخته و زندگی خود را در کمین خیالات معشوق می‌بیند.