شمارهٔ ۲۷۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
درد دلم را طبیب چاره ندانست
مرهم این ریش پاره پاره ندانست
راز دلت را به صبر گفت بپوشان
حال دل غرقه را کناره ندانست
خال بنا گوش او زگوشه نشینان
برد چنان دل که گوشواره ندانست
قافله عقل را به ساعد سیمین
راه بجایی برد که یاره ندانست
سختی ازان دیدی، خسروا، که به اول
قاعده آن دل چو خاره ندانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف درد و رنج عاطفی شاعر میپردازد. شاعر به طبیب مراجعه میکند، اما او راه حلی برای درد دلش نمییابد. شاعر به صبر توصیه میکند که راز دلش را پنهان کند و از این غمگینی سخن میگوید. او به زیبایی یک معشوق و تأثیر عمیق حضور او اشاره میکند و میگوید که عقل و منطق در این وضعیت نمیتوانند کمک کنند. در پایان، شاعر به سختیهای عاشقی و دردهایی اشاره میکند که در ابتدا نمیشناخته است. شعر در نهایت حس ناامیدی و حسرت را منتقل میکند.