شمارهٔ ۲۸۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شب نیست کز تو بر سر هر کو نفیر نیست
و اندیشه تو در دل برنا و پیر نیست
صد سر فدای پای تو باد، ار چه در حرم
تو می روی و خون کست پایگیر نیست
بی رحم وار چند زنی غمزه بر دلم
وه کاین دل است آخر و آماج تیر نیست
عطار، گو ببند دکان را که من ز دوست
بویی شنیده ام که به مشک و عبیر نیست
ای آنکه کوشش از پی سامان من کنی
بگذار کاین خرابه عمارت پذیر نیست
زلف بتان به گردن شیران نهد کمند
آزاد آن دلی که بدین بند اسیر نیست
در فتنه و بلا چه کند، گر نه اوفتد
خسرو کش از نظاره خوبان گزیر نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و فراق میپردازد. شاعر بیان میکند که عشق او به معشوق هرگز نمیمیرد و حتی در دل جوانان و پیران باقیاست. او از فدای پای معشوق سخن میگوید، همچنین ابراز میکند که غمزههای معشوق بر دل او تأثیر عمیقی دارد. شاعر به عطار، شاعر بزرگ، میگوید که دکان شعرش را ببندد چون بوی عشق از هر چیز دیگر برتر است. او از کسی میخواهد که بیفایده تلاش نکند؛ زیرا دل او خراب است و شرایط به سامان نمیرسد. نهایتاً، شاعر به زیباییهای معشوق اشاره کرده و میگوید که قلب آزاد است که در عشق اسیر نشود.