شمارهٔ ۳۲۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت
غمت درونه جان خراب را بگرفت
چگونه خواب برد دیده را ز هجرانش
چنین که خون جگر جای آب را بگرفت
گرفت خط لب چون آب زندگانی او
بسان سبزه که لبهای آب را بگرفت
سؤال کردم بوسی از آن لب چو شکر
سخن در آمد و راه جواب را بگرفت
ز غیرت رخ او آفتاب خواست ز چرخ
فرو فتد، که ذنب آفتاب را بگرفت
رواست گر بزند خیمه بر فلک خسرو
که آن کمند چو مشکین طناب را بگرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و غم ناشی از جدایی و فقدان عشق سخن میگوید. او بیان میکند که غم و اندوهش مانند پردهای بر چشمانش افتاده و خواب را از او ربوده است. یادآوری لبان معشوق و طعمی شیرین آنها، احساس سوالی را در دل او ایجاد میکند که پاسخی نمییابد. همچنین، زیبایی چهره معشوق به حدی است که خورشید را به رقیب تبدیل کرده و شاعر، دلبستهی این زیبایی و عشق است. در نهایت، او استفاده از کلمات را برای بیان احساساتش به کار میبرد و از عشقش به گونهای مینویسد که گویا به اسیر شدن در آن عشق اشاره دارد.