نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۸ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که عشق نبازد نه آدمی سنگ است

بلای عشق کشد هر که آدمی رنگ است

چه نقش بندی از اندیشه ای که بی عشق است

چه روی بینی از آیینه ای که در زنگ است

هزار پاره کنم جان مگر که در گنجد

که چشم خوبان همچون دهان شان تنگ است

رها کنید که تن در دهم به بدنامی

که نام نیک در آیین عاشقی ننگ است

سماع در دل من کار کرد و سینه بسوخت

هنوز مطرب ما را ترانه در چنگ است

تو، ای صنم، که مرا در دلی چه سود ازان

که در میان من و دل هزار فرسنگ است

به جنگ تیغ مکش، سر به آشتی برگیر

که حاصل است به صلحت هر آنچه در جنگ است

به خشم می روی و در تو کی رسد خسرو

که ره دراز و قدم سست و بارگی لنگ است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بررسی عشق و تأثیر آن بر زندگی انسان می‌پردازد. او بیان می‌کند که کسی که عشق را تجربه نکرده، همانند سنگ است و احساسات انسانی را نمی‌شناسد. عشق به زندگی رنگ و معنا می‌بخشد و بدون آن، افکار و احساسات بی‌ارزش می‌شوند. او ابراز می‌کند که حتی اگر جانش را هزار تکه کند، همچنان کمبود عشق را حس می‌کند. شاعر می‌گوید که در دنیای عشق، ننگی در نام نیک وجود دارد و برعکس، بدنامی مورد قبول است. او همچنین به سمبل عشق و نوازندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق باید به آشتی و صلح منتهی شود، نه به جنگ. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که خشم و جنگ نمی‌تواند به خوشبختی و کامیابی برسد و مسیر عشق از جنگ و کینه به صلح و دوستی می‌انجامد.