شمارهٔ ۳۵۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
موی را نیست این میان که تراست
پسته را نیست این دهان که تراست
قامت راست سرو را ماند
سرو باشد چنین روان که تراست؟
جان ببردی و خوش هنوز نه ای
دست بر دل نه این زمان که تراست
تا چها بر تو کردمی من، اگر
حسن بودی مرا چنان که تراست
بر رخ زرد من بخند و بگو
خنده انگیز زعفران که تراست
گوییا بیشتر برای زر است
این سخن بر سر زبان که تر است
کشته گشتم ز ابروی تو، مکش
بر دل خسرو، این کمان که تراست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوقش میپردازد. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که درک کند که عشق و جذابیت او موجب جانباختگی او شده است. او به تشبیهاتی مانند سرو و زعفران اشاره میکند تا زیبایی معشوق را توصیف کند و نشان دهد که او تنها دلمشغولی اوست. در نهایت، شاعر از درد و رنج ناشی از عشق صحبت میکند و بر تأثیر عاطفی معشوقش بر زندگیاش تأکید میورزد.