شمارهٔ ۳۶۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
سرو را با قد تو هستی نیست
میلش الا به سوی پستی نیست
در دهان و میانت می بینم
نیستی هست، لیک هستی نیست
گاه گاهم به قبله بودی روی
تا تو در پیش من نشستی، نیست
زهد با عشق در نیامیزد
بت پرستی خداپرستی نیست
برگ صبری که پیش از اینم بود
سرو من تا تو برشکستی، نیست
تا ترا دست جور بر سر ماست
کار ما جز که زیردستی نیست
مستی گفتی ز عشق خسرو را
عشق دیوانگی ست، مستی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ي عشق و مشکلات آن است. شاعر به تساوی سرو و قد معشوق، و اینکه عشق به سوی پستی نمیرود، اشاره میکند. او به تفاوت میان وجود فیزیکی و معنوی اشاره دارد و بیان میکند که عشق و زهد نمیتوانند با هم عجین شوند. همچنین، شاعر از شکست صبرش از معشوق و اینکه در زیر دست او قرار دارد، سخن میگوید. در نهایت، او عشق را به دیوانگی و مستی تشبیه میکند و میگوید که این نوع عشق واقعی نیست.