نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را

تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را

تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتم

ای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را

بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری

دشوار صبح باشد شبهای بیکران را

اندیشه جهانی بر جان من نهادی

وانگه به لاغ گویی اندیشه نیست جان را

رسوای شهر گشتم از بس که دیده من

دمدم همی تراود خونابه نهان را

از آه سوزناکم دود از جهان برآمد

بی تو جهان چه باشد، آتش زنم جهان را

داغ غلامی از من هست ار دریغ باری

از بیع کن مشرف مملوک رایگان را

آن روی نازنین را یکدم به سوی من کن

تا بیشتر نبینم نسرین و ارغوان را

شاید اگر بخندد بر روزگار خسرو

آن کس که دیده باشد رخساره ای چنان را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس غم و درد ناشی از جدایی و بی‌خوابی‌های شبانه صحبت می‌کند. او از معشوق می‌خواهد که غم‌هایش را کنار بگذارد و به او توجه کند. همچنین، بیان می‌کند که افکار و اندیشه‌هایش تحت تاثیر عشق اوست و این عشق او را به رسوایی کشانده است. ضمن شکایت از بی‌خبری معشوق، شاعر اشاره می‌کند که نبود او باعث آتش‌سوزی در دلش شده و داغ عشق را بر دوش می‌کشد. در نهایت، او امیدوار است که اگر معشوق یک لحظه به او توجه کند، این درد و رنج کاهش یابد.