نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۳ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟

دیر باز است که اندر دلم این مشکل هست

حیف باشد که بگویم که مه و خورشیدی

هم تو بنگر که بدان هر دو کسی مایل هست؟

منزلت گفتم مانا که همین در دل ماست

چو ببینیم که به هر جات همین منزل هست

گر به خاک در خویشم نگری افتاده

خود بگویی که چنین آدمیی از گل هست

روسیاهم، حبشی گوی من سوخته را

وگرم داغ درون نیست، برون دل هست

چشمم از هجر تو دریا شد و در خیل خیال

ای بسا مردم آبی که درین ساحل هست

چند شمشیر چنان بر من بیچاره زنی

باری این مرتبه همچو منی قابل هست

دردم آنکس که نداند دهدم پند، آری

در جهان نیز بسی بی خبر و غافل هست

از پی عشق نصیحت چه کنی خسرو را

باری آن کس که نصیحت شنود عاقل هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ابراز احساسات و دردهای عاشقانه می‌پردازد. شاعر از زلف محبوب و تأثیر آن بر دلش سخن می‌گوید و بیان می‌کند که مشکل عشقی در دلش مدتی است که وجود دارد. او با نگاهی لطیف به زیبایی‌های محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید که دوست داشتن او، هم‌چون خورشید و ماه، طبیعی است. شاعر به وضعیت روحی و عاطفی خودش می‌پردازد و می‌گوید که حتی در فروتنی و خاکی بودنش، عاشقانه در جستجوی محبوب است. او همچنین از درد و رنج‌های ناشی از دوری محبوب سخن می‌گوید و به ناگهانی بودن عشق و نصیحت‌هایی که در این راه داده می‌شود، اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به اهمیت گوش سپردن به نصایح اشاره می‌کند و بر عقل و فهمی که در عشق وجود دارد، تأکید می‌کند.