شمارهٔ ۳۹۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جمال دوست مرا تا به چشم دیده شده ست
خیال او به دل تنگم آرمیده شده ست
ز زلف پرده در او که پرده پوش دل است
بیا که پرده پوشیدگان دریده شده ست
کشید عارض او خط، پناه چو، ای صبر
کنون که لشکر سودای از جریده شده ست
هنوز می کشدم دل به زلفت، ار چه مرا
هزار گونه گشایش ازان کشیده شده ست
رقیب گفت، شنیدی چه لطف می گفتند؟
سخن ز گفتن من می کند شنیده شده ست
نمی توان که دلم را ز تیر او ببرم
ز تیرش ار چه دلم چند جا بریده شده ست
مگر سیاه ازان گشت مردم چشمم
که آفتاب جمالش درون دیده شده ست
نیامده ست بر من دو روز، دانی چیست؟
لبش به دندان بگرفته ام گزیده شده ست
به دست شوق کمند نیاز می تابم
که باز آهوی صیادکش رمیده شده ست
گهر ز دیده به دامن همی کشم به رهش
ز کار خسرو بیچاره دانه چیده شده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی شاعر برای دوستش است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از تأثیر عمیق او بر دل و زندگیاش سخن میگوید. او در مورد احساساتی چون حسرت، longing و درگیریهای ناشی از عشق مینویسد و به تصویری از زیباییهای معشوق و ناتوانی خود در فراموش کردن او میپردازد. شاعر همچنین اشاره میکند که علیرغم درد و رنج ناشی از عشق، هنوز در پی وی است و تلاش میکند تا ارتباطش را با معشوق حفظ کند. بهطور کلی، این شعر احساسات عاشقانه و پیچیدگیهای عشق را به تصویر میکشد.