شمارهٔ ۴۰۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
لطافت تو چنان در خیال ما بنشست
که تا به حشر نخواهد دل از کمند تو رست
زبون چشم زبون گیر تو شدم، چه کنم؟
چه حیله سازد هشیار پیش مردم مست
ز کشته پر شده شهر و کشنده پیدا نی
دهان تنگ تو پیدا شده ست، میری هست!
مرا نگینه دل کز گزند ایمن بود
فتاد و سنگ جفای تو باز خورد و شکست
شکسته طره تو از کجاست، از دل من؟
چنین بود، چو کند کس خرابه را دربست
چرا پیاله خون می دهی مرا هردم
چنین که می رسد از جور چرخ دست به دست
بیا چو آب خضر تا ببینیم در پای
بسان خاک که در پای آب گردد پست
اگر ز خسروت آزار بود، تازه مکن
مکاو ریش کهن را چو سر بهم پیوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و میگوید که لطافت و جذابیت او در خیال او چنان نشسته که دلش هرگز از چنگال او رها نخواهد شد. او به حسرت و آسیبهای ناشی از عشقش اشاره میکند و حس میکند که در برابر جذابیت معشوقش درمانده و آسیبدیده شده است. شاعر از وضعیت دردناک خود در عشق میگوید و به تضاد بین زیبایی معشوق و رنجی که بر او میرود اشاره میکند. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به او کمک کند تا از این وضعیت رهایی یابد و بر زخمهای ناشی از عشق غلبه کند.