نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۳ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به خود مبین که چو روی من آفتابی هست

به من نگر که چو من در جهانی خرابی هست؟

ز روشنی رخ تو گر به صد نقاب رود

کسی نداند بر روی تو نقابی هست

دلم ز ناوک چشمت هزار روزن شد

ز صورت تو به هر روزن آفتابی هست

شب من از چه سبب تیره تر بود هر روز

چو از رخ تو به هر خانه آفتابی هست

مهت به عقرب و اینک رهی به عزم سفر

ولی خوشم که دران عقرب انقلابی هست

خط تو فتوی نوشت این چنین و فتوی را

جز آنکه گفتم من با تواش جوابی هست

پریر بر سر بامش بدیدم و گفتم

هنوز بر سر بام من آفتابی هست

لب تو در دلم آمد بپرس هم زان لب

که پر نمک تر ازان هیچ دلی کبابی هست؟

ازین هوس که نشانی بباید از دهنت

وجود را به عدم هر زمان شتابی هست

بر آب دیده خسرو همه جهان بگریست

تبارک الله در دیده تو آبی هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره می‌کند و در عین حال از مشکلات و دردهایی که در اثر دوری از او تجربه می‌کند، سخن می‌گوید. او به روشنی و درخشش چهره معشوقش اشاره می‌کند که حتی پشت نقاب‌ها نیز قابل مشاهده است و این زیبایی هر روز در قلب او تأثیر می‌گذارد. شاعر شب‌های تاریک خود را نتیجه‌ی دوری از معشوق می‌داند، در حالی که نور او باید در هر خانه‌ای باشد. او همچنین به دل‌تنگی و آرزوی دیدار معشوق پرداخته و به احساسات عمیق خود نسبت به او اشاره می‌کند. در کل، این شعر بیانگر عشق عمیق و درد جدایی است.