نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۱ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا که دل بشد از انتظار آمدنت

نگاه داشته ام جان نثار آمدنت

ز بعد رفتن تو جان قرار کی کردی

دل ار ندادی با جان قرار آمدنت

یکی به یاد کن کار جان من آخر

وگرنه من بکنم جان به کار آمدنت

هنوز تاز رخت بشکفد گلم باری

خراش یافت دل از خار خار آمدنت

به چار روز نکو آمدت که مهلت نیست

دو روزه عمر مرا با چهار آمدنت

ستاره ریز کنم از دو دیده بر تقویم

حکیم را که کند اختیار آمدنت

دو دیده غلتان غلتان رود به استقبال

اگر ز دور ببیند غبار آمدنت

زنم به زلف تو انگشت و بر دو دیده نهم

اگر سفید شود ز انتظار آمدنت

ز جام وصل خمار اشکنی که خسرو را

برون همی رود از سر خمار آمدنت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس عمیق انتظار و longing برای دیدار کسی است که شاعر به شدت به او علاقمند است. شاعر از دل تنگی و بی‌قراری خود سخن می‌گوید و اینکه چگونه زندگی‌اش بدون آن شخص بی‌معنا شده است. او از درد و رنج ناشی از جدایی می‌گوید و بر اهمیت لحظه دیدار تأکید می‌کند. احساس امید و آرزو برای رسیدن آن شخص در اشعار نمایان است و شاعر به زیبایی از احساسات عاشقانه‌اش و تأثیر آن شخص بر زندگی‌اش می‌نویسد.