شمارهٔ ۴۴۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
کسی کش چون تویی در دل همه شب تا سحر گردد
تعالی الله چگونه خونش اندر چشم تر گردد
که گوید حال من پیشت، کجا یاد آورد سلطان؟
ز سرگشته گدایی کو به خواری در به در گردد
بیابان گیرم از غم هر دم و مهمانی زاغان
که از خونهای چشمم روی صحرا پر جگر گردد
خیالت گر در آب آید کند آب حیات آن را
بدانگونه که هم در وی خیالت جانور گردد
گل رویت نزارم کرد زان گونه که این تن را
اگر آسیب بوی گل رسد، زیر و زبر گردد
اگر نازم به وصل، آخر نگاهی سوی مسکینی
نظر بازی رها کن تا مقابل باز برگردد
سیه روزی چو من کی روشنی بیند چنین، کاینک
شبم تاریک و از دود دلم تاریک تر گردد
سرت گردیده خسرو بر سر کوی تو سر گردان
بدین حیلت مگر با عاشقانت سر به سر گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و روز انسانی میپردازد که به عشق و معشوقش دچار است. شاعر در جستجوی معشوق خود، شبها را به غم و اندوه میگذرانند و در دل طوفان احساساتش نسبت به او، خواب و آرامش را از دست داده است. او از خود میپرسد چگونه ممکن است خونش در چشمانش تر شود و حالش به یاد سلطان و مقام او بیفتد. شاعر خود را همچون گدایی میبیند که در کوی محبوبش به ذلت و خواری میافتد. این شخص از درد و غم، به بیابان پناه میبرد و دیدن زاغان را به مهمانی نزدیکتر میسازد. او آرزو میکند که خیال معشوقش در آب زندهای به وجود آید و جانش را پر کند. همچنین، به زیبایی معشوقش اشاره میکند که چطور وجودش میتواند او را زیر و زبر کند. در نهایت، شاعر احساس میکند که با وجود سیهروزیاش، وجود و نور معشوقش میتواند جهان او را روشن کند. در آخر، او به سرگردانی خود در جستجوی معشوقش اشاره میکند و از او میخواهد که با عاشقانش همدردی کند.