نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱۸ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما را غم آن شوخ، اگر بنده نسازد

این غمزده با حال پراکنده نسازد

شیرین دهنش نازده صنع خدایست

ورنه لب مردم ز شکر خنده نسازد

سر تا به قدم جمله هنر دارد و خوبی

عیبش همه آن است که با بنده نسازد

اکنون که مرا کشت، بگویند که باری

خود را به ستم غمکش و شرمنده نسازد

جانا، ز غمت مردم و از جور برستم

گر بار دگر لعل توام بنده نسازد

گفتی که به افتادگی خویش دلت سوخت

خود را که بود پیش تو کافگنده نسازد؟

آخر ز دل خسرو بیچاره برون شو

کاین خانه درین آتش سوزنده نسازد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره شکایت و غم شاعر از معشوقش است. شاعر از عشق و حال خرابی که به او رسیده صحبت می‌کند و اشاره دارد که اگر معشوق نسبت به او توجه نداشته باشد، غم و دردش بیشتر می‌شود. او به زیبایی و هنر معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که اگرچه معشوق تمام خوبی‌ها را دارد، اما خواب و حالش با او نمی‌سازد. در نهایت، شاعر از این وضعیت رنج می‌برد و به این نتیجه می‌رسد که این عشق به او آسیب می‌زند و او را می‌سوزاند.