شمارهٔ ۵۷۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
وقتی دل ما ازان ما بود
واندر دل یار ما وفا بود
بیگانه چنان شد آن دل از من
گویی تو که سالها جدا بود
صد شکر که هم به کوی او ماند
آن دل که ز من هزار جا بود
دید آنکه خمار چشم مستش
خمار شد، ار چه پارسا بود
دی دید مرا و زیستم، لیک
تا دید که گرد آن بلا بود
هر مور خطش مرا فرو برد
آن مورچه گویی اژدها بود
خسرو که درو گم است، گویی
افسانه اوست، بود و نابود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ احساسات عمیق و جدایی عاشقانه است. شاعر به توصیف دلی میپردازد که زمانی به او تعلق داشت و اکنون به خاطر وفاداری یار، از او جدا شده است. او به احساساتی اشاره میکند که در دوری و جدایی به وجود آمدهاند و به نوعی حسرت به گذشته و عشق گمشده را در بر دارد. در پایان، اشاره به یک خسرو (سمبل عشق ناکام) میکند که در این افسانهها و یادها گم شده و به نوعی فانی شده است. این شعر عمق احساس عاشقانه، جدایی و حسرت را به خوبی به تصویر میکشد.