شمارهٔ ۶۱۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
آرام جانم می رود، دل را صبوری چون بود
آن کس شناسد حال من کو هم چو من در خون بود
بربست چون جوزا کمر، آمد به جوزا زان قمر
یعنی که این عزم سفر بر طالع میمون بود
گویند حال خود، بگو پیشش مگر تابد عنان
این با کسی گفتن توان کو از دلم بیرون بود
این در که از چشم افگنم بگسست جیب دامنم
چون ریسمانی شد تنم کاندر در مکنون بود
لیلی و موی او بر او، آن کس که دیدش مو به مو
داند که زنجیر از چه رو بر گردن مجنون بود؟
جعد و خطش جویم همی زین تار موی چون خمی
خود عاشقان را در دمی سودای گوناگون بود
رنجم مبادا بر تنی، چون من مبادا دشمنی
من دانم و همچون منی کاندوه هجران چون بود
وه کان پری وش ناگهان، زین دیدهٔ تر شد نهان
از خسرو آموزد فغان، فرهاد، اگر اکنون بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد درد و رنج عاشقی و حسرت جدایی است. شاعر از صبوری و انتظار در دل میگوید و تاکید دارد که کسی جز خود عاشق نمیتواند حال او را درک کند. او به سفر و دوری اشاره میکند و نشان میدهد که شرایط زندگی به طور ناخودآگاه بر احساسات او تاثیر میگذارد. شاعر همچنین به تصویری از عشق، زیبایی و ناراحتیهای ناشی از جدایی اشاره میکند، و در نهایت به وضعیت روحی خود و سایر عاشقان اشاره کرده و از غم و اندوه جدایی سخن میگوید.