شمارهٔ ۷۰۱ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید
دل به مقصود خود المنت لله برسید
باز می گفتمی افسانه هجران با خویش
تا بدان لحظه که بالای سرم مه برسید
از پی کوری آن کس که نیارد دیدن
مژده نور بصر بر من آگه برسید
آمد آن روشنی چشم به استقبالش
مردم دیده روان تا به سر ره برسید
آمد آن ساده زنخ، بر من بیهوش زد آب
بر من تشنه نگه کن که چسان چه برسید؟
گریه بر سوز منش آمده بر سوختگان
آن چه باران کرم بود که ناگه برسید
دل ستد از من بیمار و به پرسش نامد
چون خبر یافت که جان می دهم، آنگه برسید
می کشیدم سر زلفش ز قفا جانب روی
تا شب تار به نزدیک سحرگه برسید
خسروا، گر رسد ابله به بهشتی چه عجب؟
عجب این بین که بهشتی سوی ابله برسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ لحظهای ناگهانی و زیبا است که شاعر به محبوبش میرسد. شاعر از شوق و هیجان خود میگوید که چگونه در انتظار او بوده و احساسات مختلفی را تجربه کرده است. او به یاد میآورد که چطور در غم جدایی و هجران بوده و حالا نور عشق و زندگی به او بازگشته است. محبوب به آرامی و بهروشنی به او نزدیک میشود و دل او را به تسخیر در میآورد. شاعر همچنین به زیباییهای عشق و تحولی که در وجود او بهوجود میآید اشاره میکند و در نهایت، به تصوری از عشق که همه را تحت تأثیر قرار میدهد، میپردازد.