نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۰۲ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

روزها شد که ز تو بوی وفایی نرسید

وز سر کوی توام باد صبایی نرسید

چاک شد پیرهن عمر به صد نومیدی

دست امید به دامان قبایی نرسید

در بیابان طلب بخت پریشان کردم

گرد آمد همه عمر و به جایی نرسید

چشم گستاخ به نظاره روی تو بماند

لب محروم به بوسیدن پایی نرسید

اندر آن روز که بالای توام بر جان زد

وه که بر سینه چرا تیر بلایی نرسید

تن بیمار مرا خاک درت خوش بادا

که به پرهیز بمرد و به دوایی نرسید

همه عالم ز جمال تو نصیبی بگرفت

چه توان کرد، اگر بخش گدایی نرسید

ما که باشیم که ناخوانده به کویت آییم؟

مگسان را گهی از کاسه صلایی نرسید

تازه بادات گلستان جمالت هر روز

گر چه با خسرو ازان برگ گیایی نرسید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان حسرت و ناامیدی خود از عدم رسیدن به عشق و وفای معشوق می‌پردازد. او از روزهایی یاد می‌کند که بویی از وفای محبوبش حس نکرده و تلاش‌هایش برای نزدیک شدن به او نتیجه‌ای نداشته است. شاعر از درد و رنج ناشی از این جدایی و ناکامی شکایت می‌کند و به تصویر کشیدن بیابان طلب و ناکامی در یافتن بخت و اقبال خوب اشاره دارد. او همچنین به زیبایی و جاذبه معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که همه عالم از جمال او سهمی برده‌اند، اما خود او نتوانسته به عشقش برسد. در نهایت، شاعر از تمام تلاش‌هایش برای رسیدن به محبوب سخن می‌گوید و حسرت ناشی از این ناکامی را به تصویر می‌کشد.