نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۰۰ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

یار قبا چست کرد، رخش به میدان برید

این سر و هر سر که هست در خم چوگان برید

غمزه زن ما رسید، ساخته دارید جان

یوسف ما چون رسید، مژده به کنعان برید

از رخش امروز اگر توشه شود نعمتی

بهر چه فردا به خلد منت رضوان برید؟

دست به دامان او نیست به بازوی کس

بوالهوسان فضول، سر به گریبان برید

در صف عشاق چو لاف عیاری زدید

ماتم تان واجب است، گر ز غمش جان برید

مرغ بیابان عشق خار مغیلان خورد

وعده اصل انگبین بر مگس خوان برید

مست و خراب مرا، حاجت نقلی اگر

هست، دل خام سوز سوی نمکدان برید

نیست دل چون منی در خور شاهین شاه

پاره مردار من بر سگ دربان برید

بر دو رخ خود نوشت خسرو دلخسته حال

وه که ز درمانده ای قصه به سلطان برید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و حال و هوای عاشقانه اشاره دارد. شاعر از زیبایی معشوق می‌گوید که مانند یار قبا در میدان نمایان شده و دل‌های عاشقان را برمی‌انگیزد. او همچنین به مسرت و خوشحالی ناشی از رسیدن محبوب اشاره دارد و کنعان را به عنوان مکانی برای استقبال از یوسف می‌بیند. شاعر بیان می‌کند که عشق، رنج و غم خاص خود را دارد و عاشقان باید با این مصائب کنار بیایند. در نهایت، او به شدت دلشکسته و درمانده‌اش اشاره کرده و خواستار توجه و عشق از سوی معشوق است.