شمارهٔ ۸۵۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل بی رخ تو در گل و گلشن نه ایستاد
خاطر به سوی لاله و سوسن نه ایستاد
دامن کشان به نازکشی تا روان شدی
یک پای اهل زهد به دامن نه ایستاد
عاشق جهان گرفت که تاب رخت نداشت
بلبل به دشت رفت و به گلشن نه ایستاد
بین سخت جانیم که چسان می زیم هنوز؟
تیر مژه به دل که بر آهن نه ایستاد
ای دیده، آب خویش نگهدار بعد ازین
کاتش به ده رسید و به خرمن نه ایستاد
گویند منگرش، مگر از فتنه جان بری
بسیار خواستم که دل من نه ایستاد
گویند منگرش، مگر از فتنه جان بری
بسیار خواستم که دل من نه ایستاد
از آه بنده دیده همسایگان تهی
کم خشک شد که دیده به روزن نه ایستاد
من جامه چون قبا نکنم کز فغان من
یک جامه درست به یک تن نه ایستاد
خسرو به راه عشق سلامت مجو، از آنک
تیغی ست این که بر سر گردن نه ایستاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیف احوال عاشقانه و درد و رنج های عشق است. شاعر به وضعیت دل خود میپردازد که نمیتواند از عشق و زیبایی معشوق چشم بپوشد. او به گلها و زیباییهای طبیعت اشاره میکند و نشان میدهد که حتی در میان زهد و دینداری نیز نتوانسته است از عشق دور بماند. همچنین، به اشکها و غمهایش اشاره میکند که در مواجهه با معشوق به شدت عاطفی و آسیبپذیر است. در کل، این شعر تصویری از چالشها و آزمونهای عشق و تبعات آن بر روح و روان انسان ارائه میدهد.