شمارهٔ ۸۷۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از حال مات هیچ حکایت نمیرسد
در کار مات بیش عنایت نمیرسد
گویند بگسلد چو به غایت رسید عشق
جانم گسست و عشق به غایت نمیرسد
گمره چنان شدهست دلم با دهان تو
کش از کتاب صبر هدایت نمیرسد
بگذشت دوش زلف و رخت پیش چشم من
ماهی گذشت و شب به نهایت نمیرسد
از خون نوشته قصهٔ دردت رسولِ اشک
هر روز در کدام ولایت نمیرسد
ای عقل، بگذر از سرِ خسرو که مر تو را
در کار اهل عشق، کفایت نمیرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و غم عاشق است که از محبت و عشق به معشوق خود رنج میبرد. شاعر از حال خراب خود سخن میگوید و اینکه هیچ کس قادر به فهم وضعیت او نیست. او به بینیازی عشق اشاره میکند و میگوید که عشقش به حدی رسیده است که جانش گسسته است. دل او به شدت به معشوق وابسته شده و نمیتواند از این وابستگی رهایی یابد. همچنین نشان میدهد که علیرغم گذشت زمان و ورود مصیبتها، هنوز درمانی برای دردش وجود ندارد. شاعر در نهایت از عقل میخواهد که از خاطر خسرو عبور کند، زیرا در مسائل عاشقانه، عقل کافی نیست.