شمارهٔ ۸۹۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد
نوازشی هم از آن یار دلنواز نیاید
تمام عرصه عالم سپاه فتنه بگیرد
اگر ز عارض یارم خط جواز نیاید
درید پرده، فرو ریخت راز دل بر صحرا
ز پرده ای که چنین شد حجاب راز نیاید
بتا به ناز بکشتی هزار صاحب دل را
کسی به پیش تو میرد که گاه ناز نیاید
چو خاک پای تو گشتم بگو که در ته پایت
به خاک روفتن آن گیسوی دراز نیاید
گرم بگویی «بوسه بزن بر آن لب شیرین »
مرا ز غایت شادی دهن فراز نیاید
اگر به باغ رسد قامت بلند تو روزی
عجب بود که اگر سرو در نماز نیاید
دهند پند که بازآ، من آن مجال ندارم
که هر که رفت به کویت به خانه باز نیاید
جهان بسوخت حدیث نیازمندی خسرو
خنک بود سخنی کز سر نیاز نیاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حسرت و اندوه شاعر نسبت به یار و معشوقش است. شاعر از فقدان محبت و نوازش یار شکایت میکند و احساس میکند که اگرچه دنیا پر از مشکلات و فتنههاست، اما حضور یار میتواند تسکینی برای دل او باشد. او به بینهایت محبت و زیبایی معشوق اشاره میکند و از احساس حقارت و ناتوانی در برابر ناز او میگوید، بهخصوص زمانی که خود را به خاک پای او میسپارد. شاعر از امید به دیدن یار در آینده سخن میگوید و در نهایت، نشان میدهد که هر کسی که راهش به سوی معشوق رفته، دیگر به خانه برنمیگردد. در کل، شعر به شدت متاثر از عشق و دوری است.