شمارهٔ ۸۹۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب ندارد
مرا شبی ست سیه رو که ماهتاب ندارد
به جان دوست که مرده هزار بار به از من
که باری از دل بدخوی من عذاب ندارد
تو ای که با مه من خفته ای به ناز، شبت خوش
منم که روز مراد من آفتاب ندارد
چه گویمت که بخوابم بس است دیدن رویت
مخند بیهده بر بیدلی که خواب ندارد
نه عقل ماند و نه دانش، نه صبر ماند و نه طاقت
کسی چنین دل بیچاره خراب ندارد
به کوی تو همه روی زمین به گریه بنشستم
هنوز بر در تو روی زردم آب ندارد
ز حال خسرو پرسی، چه پرسیش که ز حیرت
به پیش روی تو جز خامشی جواب ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل شاعر از احساسات عمیق خود در مورد عشق و دوری از معشوق صحبت میکند. او به ناتوانی خود در خواب و آرامش اشاره میکند و شب را سیاه و بینور توصیف میکند. شاعر به مرگ دوستش اشاره میکند و میگوید که او از دلش عذاب نمیبیند، در حالی که خود در عذاب است. او همچنین بیان میکند که با وجود دیدن چهره محبوبش، نمیتواند خوابش ببرد و تنها بیحالی و دلموشی به او دست داده است. همچنین، به حالت غم و اندوهی که در کوی معشوق دارد اشاره میکند و از نداشتن پاسخی برای سوالاتش درباره احساساتش سخن میگوید. در کل، این شعر بیانگر عواطف شدید و عذابهای ناشی از عشق است.