شمارهٔ ۸۹۷ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
از آنگهی که گشادم به رویت این نظر خود
چه خون که خوردم ازین چشم پر در و گهر خود
به باغ رفتم و قوتی ز بوی گل بگرفتم
ز بس که سوختم از تاب سوزش جگر خود
کجات بینم و بر بام تو چگونه برآیم؟
هزار وای که مرغان نمی دهند پر خود
سرم که بر درت افتاد تا که پات نرنجد
به پشت پا چو کلوخیش دور کن ز در خود
چو بنده روی ببیند، بر آن شود که بگردد
هزار بار به گرد سر دو چشم تر خود
دلم صدق ندارد به کار عشق، چه بودی
وه این نگین دروغی جدا کن از کمر خود
ز عشق آنکه رسیده سپر ندیده خدنگت
بر آنست دیده خسرو که بفگند سپر خود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و رنجهای ناشی از عشق است. شاعر از درد و خونریزیهای ناشی از عشق سخن میگوید و به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند. او از بیتابی و تلاش برای رسیدن به معشوق و همچنین ناکامیها و دشواریهای این مسیر صحبت میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق او واقعی نیست و احساساتش متناقض است. این متن به طور کلی نمادی از عشق و رنج است که انسانها در مسیر آن با آن مواجه میشوند.