شمارهٔ ۹۰۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گل و شکوفه همه هست و یار نیست، چه سود؟
بت شکر لب من در کنار نیست، چه سود؟
بهار آمد و هر گل که باید آن همه هست
گلی که می طلبم در بهار نیست، چه سود؟
به انتظار توان روی دوستان دیدن
دو دیده را چو سر انتظار نیست، چه سود؟
ز فرق تا به قدم زر شدم ز گونه زرد
ولی ز سنگ شکیبم عیار نیست، چه سود؟
ز بهر خوردن دل گر هزار غم دارم
چو بخت خویشتنم استوار نیست، چه سود؟
ز دوست مژده مقصود می رسد، لیکن
از آن هزار یکی برقرار نیست، چه سود؟
اگر چه باده امید می کشد، خسرو
ز دور چرخ سرش بی خمار نیست، چه سود؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حس تنهایی و بیمعنایی است. شاعر از وجود گل و شکوفه در بهار سخن میگوید، اما فقدان یار را مسبب بیفایده بودن آنها میداند. او به انتظار دیدن دوستانش میپردازد و میبیند که چشمهاش در این انتظار بینتیجه است. همچنین، با وجود زرق و برقهای ظاهری و دردهای درونی، احساس میکند که هیچ چیز واقعی و ماندگاری وجود ندارد. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که تمام خوشیها و امیدها که میتواند زندگی را شیرین کند، در غیاب یار و بخت مطلوب بیمعناست.