شمارهٔ ۹۰۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مهی بر آمد و از ماه من خبر نرسید
نسیمی از سر آن زلف تازه تر نرسید
کدام دیده خونبار شد عنانگیرش؟
که دور مانده من هیچ از آن سفر نرسید
زبان ز پرسش آیندگانم آبله شد
کز آن مسافر ره دور من خبر نرسید
بسوختم به شب هجر و کنج تنهایی
که کس ز حال من مستمند بر نرسید
کجا به صحبت یاری به عیش بنشستم؟
که هجر تیغ کشیده دو اسپه در نرسید
ز خون دیده نوشتم هزار نامه درد
هنوز قصه اندوه من، به سر نرسید
گذشت بر دلم اندوه صد هزار قیاس
هنوز این شب هجر مرا سحر نرسید
به صد دعا نظری خواست در رخش، خسرو
در انتظار بمرد و بدان نظر نرسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حسی عمیق و غمناک نسبت به دوری محبوبش سخن میگوید. او از شبهای تنهایی و آتش سوزان درد و اندوه ناشی از فراق میگوید و از بیخبری خود از حال محبوب، به شدت رنج میبرد. شاعر با زبانی توصیفی و احساسی، به عدم رسیدن خبر از محبوب و ناامیدیهایش اشاره میکند و به تصویر میکشد که حتی دعاهایش نیز بیاثر مانده و هیچ نشانهای از وصال یا بهبود حالش در افق دیده نمیشود. آنچه نمایان است، حسرت و انتظار بیپاسخ او برای دیدن معشوق است.