نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳۱ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو نقش چشم توام در دل حزین گردد

مرا نفس به دل خسته تیغ کین گردد

ترا به دیده کشم، لیک غیرتم بکشد

که با تو مردمک دیده همنشین گردد

شده ست خاک به کویت هزار عاشق بیش

بدین هوس که ته پای بر زمین گردد

کجا سلامت دلها به کوی تو جایی

هزار بار بلا گرد عقل و دین گردد

چه پرسیم غم شبها که چون رود تا روز

تمام شب بدنش چون تو نازنین گردد

قبول تو نشود قطره های خون از چشم

اگر چه حقه من لعل راستین گردد

خیال بوسه همی گرددم به سینه، ولی

کجاست بخت که اندر دلت همین گردد

شبی که خواهم دل را سبک کنم با خویش

غم آیدم به دل و کوه آهنین گردد

در اهل شهوت، خسرو، مجوی عشق که عقل

چو هست ذوق مگس گرد انگبین گردد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و درد جدایی سخن می‌گوید و احساسات عمیق خود را به تصویر می‌کشد. او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشقش چقدر جانسوز است. شاعر در می‌یابد که عشق او در دلش مانند تیغی از کینه نشسته و خواسته‌هایش با حیا و غیرت محدود شده است. او به جمع عاشقان خبر می‌دهد که در کوی معشوق، بسیارند که آرزوی دیدار او را دارند. شاعر به ناامیدی خود از کاهش غم و رنج ناشی از عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی خیال بوسه معشوق هم برایش کافی نیست. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که در دنیای عشقی که در آن زندگی می‌کند، عقل و درک عمیق از عشق جای خود را به هوس می‌دهد و این موضوع را به نقد می‌کشد.