نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳۴ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نسیم زلف تو دل را درون بجنباند

بلاست چشم تو چون تیغ خون بجنباند

چو باد بر سر زلفت رود ز هر جانب

بسا که سلسله های جنون بجنباند

یکی نمی زند و دل همی برد چشمت

چو جادویی که لب اندر فسون بجنباند

بسوخت جانم و روزی دلش نشد که به درد

سری به سوز من بی سکون بجنباند

بخفت بخت و فلک هم نه مهربان که گهی

ز خواب پهلوی بخت نگون بجنباند

میان خلق مگیرم که ناله ای دارم

که دردهای کهن از درون بجنباند

تو پا به هوش نه، ای مست نازپرورده

که عرش را دم خسرو ستون بجنباند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره تأثیرات عمیق و جنون‌آمیز عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به زیبایی زلف و چشمان معشوق اشاره می‌کند و احساسات شدید خود را بیان می‌کند. عشق او باعث شور و شوقی می‌شود که دل را به جنبش در می‌آورد و آن را دگرگون می‌کند. شاعر به نوعی به نداشتن آرامش و رنج‌های ناشی از عشق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه بخت و سرنوشت نیز بر این وضعیت تأثیر گذاشته‌اند. در نهایت، شاعر اعتراف می‌کند که در میان مردم ناله‌ای از دردهای گذشته دارد و حس می‌کند که عشق او حالاتی را به وجود آورده که هیچ‌کس توانایی درک آن را ندارد.