شمارهٔ ۹۳۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که بوی تواش در دماغ می افتد
ز زندگانی خویشش فراغ می افتد
شدم ز زلف تو دیوانه، آه مسکینی
که این خیال کجش در دماغ می افتد
به قطره سوز دل من همی کشد زین چشم
چو شعله شعله گلی کز چراغ می افتد
نمی زید که دل سوخته ست خوردن او
بگوی اگر چه که بر کشته داغ می افتد
خبر ز داغ دلم می دهد به بوی جگر
ز خون دیده که بر جامه داغ می افتد
ز بهر سوزش مرغان به باغ من چه روم؟
که ناله می کنم آتش به باغ می افتد
من اوفتاده به پایان، نهفته پیش درش
لبش به خنده که خسرو به لاغ می افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره پیچیدگیها و دردهای عشق و جدایی است. شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق صحبت میکند و به این موضوع میپردازد که حتی تصور معشوق نیز او را دیوانه و رنجور کرده است. او به سوز دل خود اشاره میکند و احساس میکند که قلبش آتش میگیرد. شاعر همچنین با بیان ناامیدی و غم، به دردهای عاطفی که بر دلش نشستهاند اشاره میکند و در نهایت، در تصنیف عشق و جدایی، حسرت و تمایل به وصال را ابراز میکند.