نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جان به خاموشی برآمد بی زبانی چند را

گه گهی می کن نوازش، میهمانی چند را

دی چو بیرون آمدی خوی کرده رو، هر قطره ای

گشت طوفان بلای خان و مانی چند را

گر زنی شمشیر از غمزه تو ای سلطان حسن

این سیاست سخت تر پیر و جوانی چند را

من ز تو محروم و خلقی در گمان این هم خوش است

باد یارب، روز نیکو بدگمانی چند را

دیگ وصل کس نپختی، ورنه هر دم وصل تو

آتشی بر کرد و هیزم کرد جانی چند را

چند طعنه عاقلان را، یک زمان بیرون خرام

سوخته چون می کنی نامهربانی چند را

یک یک اندر کوی تو بی داغ آه من نماند

وه که آخر چند سوزم بی زبانی چند را

گر نگردد خاک در کویت چه کار آید تنم؟

بهر این پروردم آخر استخوانی چند را

صد چو خسرو می کند جان پیشت آخر خنده ای

زانکه شد هنگام یاسین ناتوانی چند را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عاشقانه و درد ناشی از جدایی اشاره دارد. شاعر از بی‌زبانی و خاموشی خود می‌گوید و تکرار دغدغه‌هایی چون غم و حسرت را بیان می‌کند. او به توصیف وضعیت وحشتناکی می‌پردازد که به دلیل دوری از معشوق تجربه می‌کند و اغراق‌آمیز به بی‌تابی و ناتوانی خود در برابر محبت و سیاست‌های معشوق اشاره می‌کند. شاعر همچنین به طعنه‌های دیگران و مشقت‌های ناشی از عشق بی‌پاسخ اشاره دارد و در نهایت، به بی‌قراری و نیاز خود به وجود معشوق در زندگی تأکید می‌کند. به‌طور کلی، این شعر غم و اندوه ناشی از عشق و جدایی را به تصویر می‌کشد.