نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴۱ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا غمی ست که پیدا نمی توانم کرد

حکایت دل شیدا نمی توانم کرد

تو حال من خود ازین روی زرد بیرون بر

که من به روی تو پیدا نمی توانم کرد

درونه خون شد و سختی جان من بنگر

که دل هنوز شکیبا نمی توانم کرد

بدین خوشم که تو باری درون جان منی

من ار به خاطر تو جا نمی توانم کرد

ازان گهی که تماشای روی تو کردم

به هیچ باغ تماشا نمی توانم کرد

مگر تو خود به کرم باز بخشی این دل ریش

که من ز شرم تقاضا نمی توانم کرد

گذاشتم دل خسرو به زلف تو، چه کنم؟

ز دزد خواهش کالا نمی توانم کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و درد عمیق خود سخن می‌گوید. او از حال ناخوشایند دلش که ناشی از عشق به معشوق است، می‌گوید و می‌خواهد احساساتش را بیان کند، اما نمی‌تواند. او تصریح می‌کند که با وجود مشکلات و سختی‌ها، عشق به معشوقش، برایش خوشایند است و نمی‌تواند به هیچ چیز دیگر فکر کند. شاعر خواستار رحمت و بخشش معشوق است تا بتواند دلش را التیام ببخشد، اما از بیان درخواستش شرم دارد و در نهایت به وضعیتی گرفتار شده که نمی‌تواند به خواسته‌هایش عمل کند.