شمارهٔ ۹۴۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بود
نظاره تو بلا شد که آن زمانم بود
به جان تو که فرو نامدی شبی از دل
دمی چه باشد، اگر از تو دل گرانم بود
زبان حدیث تو می گفت دوش و دل می سوخت
رسید کار به جان و سخن همانم بود
خیال وی رسنم بسته در گلو می گشت
هنوز دل به سوی زلف تو کشانم بود
بکش مرا و ز سر زنده کن به خویش آخر
به جان کالبدی چند زنده دانم بود
در آن جهان من و عشقت گذاشتم به درت
تن خراب که همراه این جهانم بود
جدا شدی ز فراق تو بند بندم، لیک
ز جرعه های تو پیوند استخوانم بود
به بندگی غمت جان فروختم مخرید
که داغهای کهن گرد گرد جانم بود
به نازگویی، خسرو صبور باش به عشق
چرا نباشم، جانا، اگر توانم بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه پرداخته و نشاندهنده غم و فراق معشوق است. شاعر از تجربهای که در گذشته داشته و تأثیر عمیق نگاه و حضور معشوق بر دل و جانش سخن میگوید. او به شدت به یاد معشوقش هست و این یادآوری موجب درد و سوز دلش شده است. احساسی از ناامیدی و درخواست برای وصال وجود دارد، بهطوریکه شاعر میخواهد دوباره به حیات بازگردد و وجودش را به عشق معشوق یکپارچه کند. در نهایت، شاعر با نازکدلی معشوق به صبر دعوت میکند و از عشقش اشتیاق دارد.