شمارهٔ ۹۵۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جوان و پیر که در بند مال و فرزندند
نه عاقلند که طفلان ناخردمند
جماعتی که بگریند بهر عیش و منال
یقین بدان تو که بر خویشتن همی خندند
خوش آن کسان که برفتند پاک چون خورشید
که سایه ای به سر این جهان نیفگندند
به خانه ای که ره جان نمی توان بستن
چه ابلهند کسانی که دل همی بندند
به سبزه زار فلک طرفه باغبانانند
که هر نهال که شاندند باز برکندند
جمال طلعت همصحبتان غنیمت دان
که می روند نه زانسان که باز پیوندند
بقا که نیست درو حاصلی، همه هیچ است
چو بنگری همه مردم به هیچ خرسندند
بساز توشه ز بهر مسافران وجود
که میهمان عزیزند و روزکی چندند
اگر تو آدمیی، در کسان به طنز مبین
که بهتر از من و تو بنده خداوندند
ترا به از عمل خیر نیست فرزندی
که دشمنند ترا زادگان نه فرزندند
مجوی دنیا، اگر اهل همتی، خسرو
که از همای به مردار میل نپسندند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به نقد وضعیت انسانها میپردازد که در دام مال و فرزند گرفتارند و از حقیقت دورند. او به جوانان و پیران اشاره میکند که مثل کودکان نادان در پی خوشیهای زودگذر هستند. شاعر آنانی را که از دنیا رفتهاند و درختی که سایهای بر آن نمیافکند، مورد ستایش قرار میدهد. او میگوید کسانی که به زندگی دنیوی دل میبندند، ابلهاند، چرا که در نهایت هیچ چیز پایدار نیست. شاعر همچنین بر اهمیت دوستی و همراهی با انسانهای آگاه تأکید میکند و نشان میدهد که ثمره دنیا هیچ ارزش واقعی ندارد. در انتها، بر اهمیت عمل نیک و بیاعتنایی به فرزندان بد و دنیاپرست تأکید میکند و میگوید که بهترین فرزند، عمل خوب است.