نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۵۱ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فسرده را سخن از عاشقی نباید راند

که گرد عافیت از آستین جان نفشاند

به سوز عشق دلم پیش ازین هوس بردی

کنون که شعله برآمد نمی توانش نشاند

بیار،ساقی، جام و بساز، مطرب، چنگ

که در من آنکه نشان صلاح بود نماند

ز گریه می نتوانم نوشت نامه به دوست

وگر جواب رسد نیز می نیارم خواند

شبی که دست در آغوش کرد خسرو را

چرا به گردن او تیغ آبدار بماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حالتی ناراحت و عاشقانه اشاره دارد. او می‌گوید که نمی‌توان به کسی که در عشق دچار افسردگی است، سخن از عاشقی گفت، زیرا او از درد و رنج عشق نابود شده است. شاعر احساس می‌کند که عشقش او را گرفته و نمی‌تواند آن را کنار بگذارد. او می‌خواهد در میان دردهایش یک لحظه شادی و خوشی پیدا کند و با صدای موسیقی و نوشیدن شراب، لحظات شیرین را زنده کند. همچنین، او از عدم توانایی در نوشتن نامه به دوستش صحبت می‌کند، حتی اگر پاسخ هم برسد، نمی‌تواند آن را بخواند. در پایان نیز به یک تصویر عاشقانه و خطرناک اشاره می‌کند که در آن خسرو در آغوش کسی است، اما تیغی در گردنش باقی مانده است که نمادی از خطر عشق است.