شمارهٔ ۹۵۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
تا رخ تو زلف ترا پیش کرد
زلف تو مه را به پس خویش کرد
چشم تو دی ملک جهان می گرفت
مست شد آن غمزه و فرویش کرد
دوش دهانت نمکی می فشاند
قطره چکید و جگرم ریش کرد
کرد دلم پاره و دانی که کرد
تیر تو، ای کافر بدکیش، کرد
چشم تو در خواب شد او را بگوی
در نتوان بر سگ خود پیش کرد
خامه خسرو نتواند نوشت
آنچه غمت بر من درویش کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی معشوق و تأثیر آن بر شاعر میپردازد. معشوق به زلف خود اشاره میکند که باعث میشود زیباییهای دیگر تحتالشعاع قرار گیرند. چشم معشوق به قدری جذاب است که دل شاعر را میرباید و او را به مستی میکشاند. دهان معشوق با طعم نمکینش قلب شاعر را میزند و او را آزار میدهد. شاعر از تیر عشق و زیبایی معشوق اظهار درد و رنج میکند. در نهایت، او به این نکته میرسد که هیچکس نمیتواند آن حسی را که عشق او به معشوق به وجود آورده، وصف کند.