نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۵۹ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

داد من آن بت طراز نداد

پاسخی نیز دلنواز نداد

خواب ما را ببست و باز نکرد

دل ما را ببرد و باز نداد

به کرشمه ندید سوی کسی

که به یک غمزه داد ناز نداد

کرد راجع برات بوسه لبش

عارضش چون خط جواز نداد

پسرا، سرو چون تو نتوان گفت

که کسی دل بدان دراز نداد

بر منت دل نسوخت، گر چه مرا

عشق جز سوز جانگداز نداد

بر منت دل نسوخت، گر چه مرا

عشق جز سوز جانگداز نداد

لذت عیش و کارسازی بخت

از که جویم، چو کار ساز نداد؟

تو چه دانی نیازمندی چیست؟

چون خدایت به کس نیاز نداد

داد خسرو به عشق جان و هنوز

داد مردان پاکباز نداد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این غزل، شاعر از ناکامی در عشق و نرسیدن به معشوق سخن می‌گوید. او از بی‌پاسخی و بی‌توجهی معشوق شکایت می‌کند و احساس می‌کند که هرچه دلش را به عشق معطوف می‌کند، تنها دچار درد و سوز می‌شود. شاعر به نوعی عدم امکان برآورده شدن خواسته‌های عاطفی‌اش اشاره می‌کند و در نهایت می‌گوید که عشق واقعی، جز درد و رنج چیزی به او نمی‌دهد و لذت‌های زندگی نیز از دسترسش دور است.