شمارهٔ ۹۶۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
یار ما را از آن خویش نشد
بهر بیداد او به کیش نشد
دوش در پاش دیده می سودم
پاش آزرد و دیده ریش نشد
می دهم جان به عشق و می دانم
که کسی را از آن خویش نشد
از تو محروم می روم، چه کنم؟
عمر روزی و عهد بیش نشد
صنما، غمزه تو قصابی ست
که پشیمان ز خون میش نشد
تا به روی تو چشم کردم باز
هم به رویت که بیش بیش نشد
دل خسرو که از قرار برفت
بر قرار نخست پیش نشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم ناشی از عشق و جدایی صحبت میکند. او به این موضوع اشاره میکند که هرگز نتوانسته به محبوب خود برسد و همواره از او دور مانده است. او عشق را همچون عطش و نیاز میداند و با وجود اینکه جانش را به خاطر آن میدهد، میداند که هیچگاه از آن محبوب بهرهمند نخواهد شد. شاعر به احساساتش در مواجهه با محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که حتی نگاه کردن به او نیز برایش دردآور است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هیچ چیز نمیتواند او را به حالت اولیه برگرداند و دلتنگی و غم او برطرف نخواهد شد.