شمارهٔ ۹۷۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
از نکو بد نگو نمی آید
تو نکویی، نکو نمی آید
با من اربد کنی، نکو کن، از آنک
بد جز از تو نکو نمی آید
می روی سوی باغ با آن لطف
آب در هیچ جو نمی آید
آنکه خورشید می کند بر چرخ
تو کنی به، کز او نمی آید
عقل من با تو رفت، وین طرفه
که تو می آیی، او نمی آید
تاب سنگین دلت ندارم من
کار سنگ از سبو نمی آید
دل خسرو که در هوای تو ماند
جای دیگر فرو نمی آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بازتابی از احساسات عمیق و عشق نویسنده به معشوق است. شاعر بیان میکند که نیکویی و خوبی تنها از سوی معشوق میآید و هیچ چیز بدی از او ناشی نمیشود. او همچنین به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر زندگیاش اشاره میکند، و احساس میکند که عقل و دلش به خاطر عشقاش به معشوق از او دور شدهاند. در نهایت، شاعر به سنگینی دلش و عدم تواناییاش در تحمل این عشق اشاره میکند و بیان میدارد که شکوه دلش از جدایی و ناتوانی در دستیابی به معشوق است.